سيد محمد باقر برقعى

2255

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

نسيم بهاران هست در خاطرم اين نكته ز رندان قديم * خوش بود عيش چو مى كهنه و تازه‌ست نديم تو هم اى شاهد گل‌چهره برانداز نقاب * كز رخ شاهد گل پرده برانداخت نسيم از همه كار جهان عاشقى و مستى كن * بكن اين كار كه جز اين نكند مرد حكيم قصّهء رندى ما قصّهء امروزى نيست * داستانيست كه معروف شد از عهد قديم عشق آن نيست كه عشّاق توانند نهفت * طبل آن نيست كه پنهان بزنى زير گليم مى خور و از گنه انديشه مكن ، بسم اللّه * زان كه ما را سروكار است به رحمن و رحيم مى گرت هست كه دفع غم ايّام كنى * غم به هيچ است اگر نيست عذابيست اليم بهر مى منّت هر سفله مكش ور بكشى * بكش از پير خرابات كه مرديست كريم اى كه درماندهء سيمى ، هنرآموز هنر * كه هنرمند نديديم كه درمانده به سيم من خود اين دل به تو دادم كه بود منزل تو * چه كنم چندى اگر غير در او گشت مقيم خانه را بهر خدا ساخت اگر بتكده شد * اين گناه از دگران است نه از ابراهيم هركه جان دارد و قربان نكند در ره دوست * نه حريف است و جوانمرد كه سفله‌ست و لئيم عاشقى در ره جانان دل و دين باختن است * كيست تا غير « صبورى » برد اين اجر عظيم